|
در فضایی که هیچ کس هیچ کس را دوست نداشت و نه تنها هیچ کس بلکه هیچ چیز و هیچ چیز دیگر را هم دوست نداشت ، کسی برخاست و فریاد زد..من دوست دارم..من دوست دارم..و تازه همه حواسشان به این جمع شد که دوست داشتن چیست..و همه از همدیگر پرسیدند ! .. و کسی هم از من سوالاتی کرد و من هم اولین چیزهایی که به ذهنم آمد گفتم.. پرسید به چه ایمان داری؟ گفتم : نخست به قلبم. پرسید ایمان چیست؟ - آن چیز که با آن آدم را به گور می سپارند. - چگونه ممکن است به چیزی ایمان بیاوری ؟ -دیدن را به عهده ی خودم می گذارم و پذیرفتن را به عهده ی قلبم. - و از این نمی ترسی ؟ -از خودم هرگز. -ممکن است که ایمانت را مخفی کنی؟ - آنجا که پای ایمان در میان باشد هرگز! - نشنیده ای که ایمان را رها کن و بیاموز؟ - شنیده ام و به آن ایمان دارم. برای حرکت باید حداقل به شروع ایمان داشت. - ایمان به چه دردت می خورد؟ -راه را برایم باز می کند. - ایمان چه کسی محکم است؟ - آن کس که راهی که باز شده را تا به آخر بپیماید. - این راه همان زندگیست؟ - راهی است که در زندگی برای خود می گشایییم. -زندگی راه های دیگری هم دارد؟ - حتما دارد. ولی روزی هر کس را در یک راه گذاشته اند. اسباب و لوازمی که می خواهد و باید بردارد همه در آن راه است. درختان میوه هایی را پرورش می دهند که او می خواهد. جویبارها سرودی می خوانند که ذهن جستجوگر او به خروش می آید. همان راه که حافظ در باره ی آن گفته ..سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور.. - در این راه مگر صدایی هست؟ چه چیز تو را مطمئن می کند؟ -چیزی که در گذشته بودم و چیزی که حالا شده ام. و صدایی هست که می گوید " باید خودت بشوی" - چرا باید خودت بشوی؟ - به خاطر قلبم است هر کاری که می کنم. - چه نیاز هست وقتی که می توانی آسوده بنشینی؟ - ممکن است کسی با محبت تو را صدا بزند . و تو آسوده بنشینی و به دنبال آن صدا نروی؟ - ممکن است همه چیز دروغ باشد؟ - من به همه چیز نمی اندیشم که به خاطر دروغ بودنش ببازم. فقط راست بودن یک چیز اهمیت دارد. - و آن چیست؟ - عشق. - عشق چیست؟ - این که اگر کسی را دوست داریم برای همیشه دوست داریم. - از کجا می فهمی کسی دوستت دارد؟ - از آنجا که حتی وقتی خودم را دوست نداشته باشم او مرا دوست دارد. - فایده ی دوست داشتن چیست؟ - فایده اش این است که به خاطر او خودمان را دوست می داریم. - این او کیست که رهایش نمی کنی؟ - او مرا می شناسد. - او همه ی دنیای توست؟ - همه ی دنیای من همه ی چیزهایی هستند که آنها را نمی شناسم. دنیای من دیواری ندارد و می تواند بزرگ و بزرگتر شود. - و تو هم بزرگتر می شوی؟چطور بزرگتر می شوی؟ - با هر تصمیم سختی که می گیرم بزرگتر می شوم. - سخت ترین تصمییمت چه بوده است ؟ - نگهداری از قلبم برای دوست داشتن در دنیایی که هیچ کس هیچ کس دیگر را دوست ندارد و همه به شدت از همدیگر خسته شده اند. بعد از سوال و جواب همه برخاستند و به چشم های هم نگاه کردند و پرسیدند: "واقعا چیزی برای دوست داشتن هست؟" و همان کس بلند شد و گفت : خودتان قضاوت کنید که دوست داشتنی کیست. و آرام از بین جمعیت گذشت و رفت. مثل یک احساس گذرا ناپدید شد. و بعد از رفتنش همه فکر می کردند که این نا پدید شده را قبلا کجا دیده اند... و من در حالت پیچ و تاب فکر می کردم که این ناپدید شده خود من هستم! ** بعد از چند نوشته ی تکراری که گذاشتم چون سیر حالاتم با گذشته مرتبط بود، دیگر احتمال اینکه نوشته ی تکراری بگذارم کم است. آرشیو نوشته ها همیشه باز است. و من هم هر چیز تازه ای که می بینم خواهم نوشت.
تقدیم به یک دوست و ساز او(قلندر) و خاطراتمان..می توانم بگویم همه چیز از ساز زدن شروع شد..زیرا در نظر من هنوز رقص و لوازم آن یعنی هر چیزی که به رقص کمک کند ارزنده ترین هنر است.باقی هیچ نیست و فقط ادعاست.یکی پیدا نمی شود بگوید تو کیستی که نظر می دهی!ولی واقعا هم اگر کسی پیدا شود نمی دانم که به او چه بگویم!نمی دانم چه جواب بدهم!هر کس که مرا نشناسد من هم نمی شناسمش..واقعا همینطور است! مدت هاست که چیزی نمی خنداندم موسیقی نمی رقصاندم خوشی نمی یابدم زیرا که تو از پیشم رفته ای صدایی در گوشم پیچید..من آمدم..من آمدم.. تاریخ نوشته : ۱۳۸٦/٩/۳ خاطره ی یک شب به یاد ماندنی دیشب عاری بودم از نوسانات خالی کننده ی جانی که به سوی جمع جمیلی می رفت که جان به پرتو نور ِ زردی گره زده بودند .آنجا که حرف تمام می شد موسیقی آغاز می گرفت و من مست از این که باده ای نبود که نوشیده باشم جز دوران مایعی غلیظ در گلویم که راه نفس را می بست و من و من را بهم پیوند می داد و این که از کجا آن جا ریخته شده بود و من برای چه آنجا بودم را نمی دانم و بعد به کجا می رفتم و چه خواهد شد ها حائلی می شد بین من و آرامشی که بهم ریخته می شد در مانع شدنی بی رحمانه * که شمیم عطری را روی مسیر تنفسم می بست و من آنجا کسی را می دیدم که نمی دانم خودش بود یا نه و خودم را می دیدم که نمی دانم خودم بودم یا نه و خدائی که خودش بود و خوش داشت که اینطور رقم زده باشد سرنوشت کسی که به دنبال ستونی می رفت که پایه نداشت و پنیری بودم که دنبال موشی می دوید تا او را بخورد و بخندد تا بداند که درون موش خندان چه می گذرد و گذری داشتم به گذرگاه همیشگی دوستی که هنر از دستانش می بارید و گذشتم از بوسیدن آن دست تا برای همه باشد خالقی که عشق می باراند و برای من باشد غروری که از خالق عشق رسیده است.و دوستی ناشی بودم که نا نداشت تکان بخورد تا بلکه تکان آسمان قطع نشود و به قول صمیمیترین دوستم بابانوئل ِ درون آن گوی اسباب بازی بودم که احساس می کردم خدا برای بازی کردن لحظاتی تکانش داده در حالی که به آسمان می نگریستم و برف می بارید. برادرم رفته بود چتر بیاورد.همه را گم کردم حتی خودم.و دیگر هیچ کس پیدا نشد حتی خودم .پنداشتم که کنار آنها رفته است خودم.عزیزترین کسانم که بی خبرند از وجود آتشین من .گمان می کنم چونکه کور شده بودم .واااااااااااای.....و پیدا شده بودم در خوابی که خدا برایم دیده بودم و من خراب و خمار به سمت آینده ای خاموش میرفتم.و راضی ازشبی که بسیار خوش گذشته بود برایم و راضی از دیدن کسی که حتی نمی دانم خودش بود یا نه و راضی از پیدا کردن دوستی که باعث همه ی این اتفاقات شده بود. من راضی از همه چیز بودم حتی خودم. از خود راضی ، عاشق ، بی پروا من بودم. آنقدر بی پروا به کسی که این نوشته را نفهمید بگویم رو که تو دیوانه نیی ..لایق این خانه نیی.واما حالا که یک روز گذشته است دختر ِ ساده ی دانشجو هستم که حتی نمی دانم تمام این ها را خواب دیده ام یا نه ..نگاهی می کنم تا ببینم کدام یک از تمام این هائی که گفتم سرجایش باقیست..افسوس که هیچ کدام..حتی دوستی را که پیدا کرده ام نمی دانم هنوز دارم یا نه..پس مجبورم دختر ساده ی دانشجوئی باشم که از خود راضی و بی پروا نیست..و مظلومانه حق را به شما بدهم وبگویم حق با شماست که نفهمیدید من یکسر دیوانه بودم! * یادم هست که می خواستم گل را با دست خودم به او بدهم که نگذاشتند. حالم گرفته شد.گل را به برادرم دادم و برادرم به دست او سپرد و گفت که از طرف من است.(هر چند گل ها را آنقدر در بغلم نگه داشته بودم که اندکی پلاسیده شده بودند.یادش بخیر! همه برخاستند که بروند ولی من از جایم تکان نمی خوردم..تا اینکه یک نفر دیگر را هم در آنجا دیدم و بدون اینکه قبلا دیده باشم شناختم......فهمیدم برای این بود که مثل میخ نشسته بودم....چند روز بعد در تبریز مرتب زلزله آمد..ولی لرزش های دلم مانع ترسم می شد...می دانستم که تنها نیستم و نفس عشق همراهم است...طعم دوست داشتن را چشیده بودم هر چند پیش از آن نیز چشیده بودم..تمام عشق ها روی سینه ام انبار شده بود..به در و دیوار می خوردم..نمی خواستم باشم..مثل طاق گردون زیر و زار شده بودم.. دوست داشتم بمیرم و به حقیقت برسم...حقیقتی که در قلبم بود و من از جزئیاتش بی خبر بودم...و اتفاقات دیگری افتاد که شاید روزی آنها را بنویسم..چون هنوز خاطرم از خیلی جهات آسوده نیست...نمی دانم چرا باید بنویسم و برای که باید بنویسم....! در این عصر غم صدا به درون نمی کند نفوذ/ در این گوشه هم گوشی نمی شنود صدای من...البته این عصر شبیه یک ابر سیاه است که خواهد گذشت..چقدر این ابرها هوا را دلگیر کرده اند..ولی مطمئنم که ابرها با گذشتن فاصله ای ندارند.)
خواهشی دارم اگر از یاد رفته ام از یاد به سرعت یک باد رفته ام غبار غمت را به دنبال من نفرست که من پر گشوده و آزاد رفته ام از بغض خالی شده دیگر گلوی من چونکه با کشیدن فریاد رفته ام دلم گم شده و خبر ندارم از خودم ورنه می سرودم که دلشاد رفته ام دیگر از آرزو و عشقها خبر نگیر ای دزد ِ دلهای شاد ، رفته ام چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام چون آبروی میکده بر باد رفته ام
1384/3/19 گم شدم در خود،نمي دانم کجا پيدا شدم شبنمي بودم ز دريا،غرقه در دريا شدم در تیره راه ِ زندگی دلم را گم کرده ام. نه تنها دلم بلکه هزاران دل دوستدار من و محبوب من را . دل گمراه من چه خواهد کرد با بهاری که می رسد از راه؟* دل من به دنبال چیست . چرا نمی توانم از لابه لای ِ این تونل ِ تاریک ردش را بگیرم؟ به راستی دنبال چیست این کوچک دوست داشتنی من؟ از آن رو آن را کوچک خطاب می کنم که طاقت حمل اتفاقهای بزرگ را ندارد و از آن رو آن را دوست داشتنی می نامم چون نایابترین دل دنیاست. آری تنها گنج من در دنیا این کوچک دوست داشتنی است. تنها چیزی که در کل عالم نصیب من بیچاره شده است و من با این دل کوچکم روزی دنیا را تکان خواهم داد. حداقل دنیای درون خودم را. عاقبت روزی سفری به درون خواهم کرد و خانه های قدیمی و بی مصرف را ویران ساخته و قصری پرشکوه بنا خواهم کرد. عاقبت دل ِ گمراهم با روح خاموشم آشتی خواهند کرد و آتشی به پا خواهند نمود. آتشی که سراسر ِ وجود کهنه ی مرا خواهد سوزاند و از این خاکستر سوخته ، سیمرغی نو ، زاده خواهد شد و من بر بال سیمرغ به سرزمین ناشناخته ها سفر خواهم کرد. امیدوارم دل کوچک من تا آن روز آن قدر بزرگ شده باشد که طاقت حمل آن همه شکوه را داشته باشد. * اگر اشتباه نکنم جمله ای از فروغ است.
بین دنیای خیال و واقعیت یک دیوار نازک است که با یک تلنگر فرو می ریزد. نیست وش باشد خیال اندر روان................تو جهانی بر خیالی بین روان تاریخ نوشته :85/7/14 مسافر خيال يا رويا؟ دوست عزيزي به من گفته است كه مي پندارم تو نيز همانند من مسافر خيالي خواستم در اين يادداشت اندكي مرزهاي خيال و رويا را آشكارتر گردانم.و آخر سر از او بپرسم آيا خود را با من در يك جاده ي سفر مي بيند؟ من مسافر رويا هستم.كه مي تواند به ضم" ر" و یا به معني روييدن نيز خوانده شود من مسافر روياهايي هستم كه شايد دست يابي به آنها در زندگي محال به نظر برسد و يا يك رويا اما اگر اين روياها اينقدر شيرينند ، من دوست دارم مسافر اين رويا ها باشم.تا آن زمان كه رويا همان واقعيت شود و واقعيت همان رويا.بايد ايمان داشت به اينكه روزي روياها به واقعيت مي پيوندند من مسافر رويا هستم نه مسافر خيال!كه از اين تا آن تفاوت بسيار است.رويا لاف و خيال نيست.بلكه اصل است.اصلي كه همان زندگي و زيستن است.و رويا بين بودن نه خيالباف و سرگردان بودن است من مسافر رويايي هستم كه گاه اين رويا زندگيست.و گاهي عشق.و گاهي دوست هنگامي كه مسافر روياي زندگيم ممكن است به گلي نگاه كنم و آن را خد ا ببينم.و بينديشم كه خدا من را مسافري خلق كرده تا به روياي او زندگي كنم و هنگامي كه مسافر روياي عشقم همزمان مسافر روياي دوست نيز هستم من بي دوست نمي توانم مسافر روياي عشق باشم و بي آنكه مسافر روياي عشق باشم مسافر روياي زندگي نيز نتوانم شد قانون مسافرت روياي زندگي عاشق بودن است.و قانون مسافرت روياي عشق با دوست بودن.و قانون مسافرت روياي دوست ،حق نداشتن گرفتن وجودت از دوست و هر چقدر كه اين روياها را در ذهنت بچرخاني انديشه ات را به سمت بي نهايت چرخانده اي رويا همان تقدس است و مقدم است بر هر آنچه خيال است و وهم است .و بازماندن از اصل و من مسافر اين روياها هستم و پيام سفرم اين است كه انسانها به چه حقي وجودشان را از هم مي گيرند!؟ وجودي كه تنها براي آنها نيست وجودي كه تنها براي آنها نيست وجودي كه براي من و تو نيز هست دوست عزیزم، آيا تو نيز مسافر چنين رويايي هستي.؟.اگر هستي دستت را به من بسپار و مطمئن باش كه تا مقصد رهايش نخواهم ساخت از طرف مسافر رويا
ما چون ز دري پاي كشيديم، كشيديم اميد ز هر كس كه بريديم، بريديم دل نيست كبوتر كه چو برخاست نشيند از گوشه ي بامي كه پريديم، پريديم رم دادن صيد خود از آغاز غلط بود حالا كه رماندي و رميديم، رمیدیم - وحشي بافقي-
برای ساره و فک کوچکش همان که گفتم دیگر نگاه نمی کنم می دانم که اگر دل موجود کوچکت را بشکنم تو هم به چشمهای من نگاه نخواهی کرد.. ولی حس عجیبیست..این همه ی آن چیزی نیست که می خواهم...دارم صبر می کنم.. آخر من برای او چه کرده ام ؟ هیچ می خواهم همه چیز را به تاخیر بیندازم..می خواهم بار دیگر که به او نگاه کردم چیزی به او بدهم...هیچ چیز به این زودی مال آدم نمی شود..ساختن یا ساخته شدن....او این چیزها را می فهمد؟ خواهش می کنم به او بفهمان.. من یک آدم معمولی نیستم.. صدای گربه ها و سگ ها آزارم نمی دهد..مخم عیب نکرده..خوابم هم نمی آید..خیلی هشیار و جدی هستم.. آخر یک فک با آن نگاهش چه می خواهد؟ دارد از آفریننده اش می پرسد. من که می دانم او مال من نیست. چرا گولش بزنم؟ من کار دارم. من خیلی کار دارم. بگذارد بگردد و از همه بپرسد من مال شما هستم؟ مطمئنم پیش کسی که می گوید مال منی نمی رود. نگاهش کن به جز حقیقیت چیزی قبول نمی کند. گول نمی خورد.. من هم مثل خودشم بگو برود. نمی خواهمش. چشمهایش مرا هوایی می کند.مبارک صاحبش باشد.هیچ اسمی دارد؟ زمستان بود و نم نم برف می زد خیالم با نگاهت حرف می زد.............. سرما نخورد!ها؟
آدمیت کجاست ؟ غ
در جستجوی چیزها باید دوید.....نه برای یافتن آن چیزها..دویدن برای دانستن ا ین که آن چیزها چه هستند..همان چیز هائی که روح را به وجد می آورند.....و هرگز حتی برای لحظه ای از ما دور نمی شوند....نیاز به یافتن نیست نه اینکه جای دوری باشند..که نزدیکترین جای ممکنند..در درون..در قلب...در سر...در مغز......در رگ...چیزهای پنهان...گنج های درون..واضح است گنجی که در قلب و در مغز و در رگ نباشد گنج نیست..حتی اگر با دست بگیریم و به سینه بفشاریم..یا موقع خواب زیر بالش قایمش کنیم..آدم تنها در دنیای درونش زندگی می کند..در دنیای درون کسی به جز خود آدم نیست..دوستی به جز خود ندارد..رنج می برد..می آموزد ..ایمان می آورد..و همان ایمان گنجش می شود...هر چقدر اندوخته کند بزرگ خواهد شد...ولی آن چیزها چه هستند؟..همان چیزهائی که باید فهمید چه هستند...همان چیزهائی که برای دانستن اینکه چه هستند باید پی شان دوید..نه زندگیست...نه خداست....نه عشق است..نه بهشت...نه جهنم.... شاید باشند..اسمها را آنها گذاشته اند...همانهائی که فهمیده اند آن چیزها چه هستند...تو چه می دانی؟..تا حالا فهمیده ای ان چیز که آن را زندگی می خوانند چیست؟....آن چیز که او را خدا می نامند کیست؟... شاید این اسامی اصلا کشف نمی شدند..یعنی کسی نامی بر روی آنها نمی گذاشت..اینطوری ما را به اشتباه نمی انداخت که آن چیزها کشف شده هستند...و فهمیده ایم که چه هستند... اشتباه بزرگیست..!..مثل سکه شمردن نیست...مثل قاپیدن چیزی از دست دیگری نیست...از ذهن دیگری نمی شود چیزی را قاپید..آن چیز که نامش زندگیست..آن که نامش خداست..چیست؟...چه تصور اشتباهی ..و چه سوال بیهوده ای..پرسیدن این سوال چه فرقی دارد با اینکه بگوئی زندگی کجاست؟...خدا کجاست؟...برای این است که می گویم نباید دنبال یافتن بود..... این ها ولی سوالات درستی هستند...آن چیز چه بود که مرا ترساند؟...آن چیز چه بود که مرا جذب کرد؟..آن چیز چه است که در تمام لحظه ها جاریست؟..من نمی بینمش ولی وجودش را می فهمم ...حسش می کنم...خودم نام می گذارم.. می گوئید کجاست؟ می گویم در پس ِ فهمیدن من خانه دارد... ولی نگوئید کجاست...نپرسید چیست...همه ی واژه ها بیهوده اند...برای فریب تو ساخته شده اند..چیزی را که نمی دانی چه است چه فرقی می کند کجا باشد؟...و چیزی را که خودت حس نکرده ای چه سودی دارد که بدانی چیست؟ حال من از این بنویسم که آدمیت کجاست؟ چه سوال بیهوده ای.....! و چه جواب ِ بیهوده تری خواهد داشت..مثل ِ آدمیت مرده...آدمیت به خواب رفته...و یاوه هائی از این قبیل. تنها چیزی که می دانم این است که همه چیز سر ِ جای خودش واقع است. و این به من اطمینان ِ فوق العاده ای می بخشد.. درون ِ من یک میله ی آهنی به طور عمودی گذاشته اند که مانع از فرو ریختن من می شود. و .مانع از وا دادن...نه اینکه گذاشته باشند...گذاشته ام...آن میله گنج ِ من است..ذره ذره اش را خودم ساخته ام و خودم بلندش کرده ام ....آدمیت نباید در مشت باشد که به یک مشت خوردن فرو ریزد...آدمیت باید در درون باشد..در قلب..در مغز...در سر...در رگ... آن چیزهای گرانبها هر چه باشند همه در درونند ...نه در بیرون...نه در کوچه و خیابان و شهر.. اجتماع شیطا ن ِ بزرگیست....برای آنها که به هم نگاه می کنند و به همه ی واژ ها شک می کنند..اینان هستند که باید صد سال تنها بمانند تا یاد بگیرند خودشان برای مقدساتشان نام بگذارند... آیا چیزی وجود دارد که برایمان مقدس باشد؟... و همیشه باید در جستجوی چیزها دوید...دویدن برای دانستن اینکه آن چیزها چه هستند...دویدن در درون!
یادت می آید آن روزها را هان؟ که من و تو آفریدگار خود بودیم می دویدیم از پی شادی و صلح در پی احیاء دین خود بودیم؟
راستی تو که رفتی نمی دانم چرا حرف مرا کسی نمی فهمد چرا واژ ه ها غریب و مانوسند؟ حرف دل را کسی نمی فهمد؟
آخر آن ها همان کسان هستند این را صادقانه می گویم دلم دیگر سرود نمی خواهد ولی باز دارم از تو می گویم
مثل ته مانده های یک گنج عظیم ته کشیده وجودم از کلمات می دانم که تو نیز خوب می دانی صدای من نیستند این نغمات
دارم اینبار راست می گویم مگر تا به حال دروغ می گفتم؟ شاید تو باورت نشود اما من همیشه راست می گفتم
بگذار بگذرند این روزها من دیگر راز نمی گردم تا تو نگنجی در باور ِ من من دیگر باز نمی گردم
تا آدم خراب نشود درست نمی شود هیچ وقت ، تو هم بلدی که چطوری خراب و درستم کنی . و خودت اعتراف می کنی که مرا آدم آفریده ای ! و قسمتی از یک داستان ِ باور نکردنی ساخته ای. حسرت ، وابستگی و آشفتگی را انداخته ای به جانم . دنیاهائی جدا از هم ولی موازی هم ساخته ای .و بعد قانون کرده ای که دنیاهای موازی هیچ گاه به هم نرسند حتی اگر گاهی اتفاقاتشان با هم تداخل کند. دنیا را بر اساس ِ ریاضیات آفریده ای. ربطش را با عشق به ما نگفته ای . روح مرا از روح ی خود کنده ای ..ولی نمی دانم چرا روح ِ بی بند و بار ِ من به هیچ قاعده و قانونی گرفتار نبوده و آنچه دلش گفت بگو گفته است.آیا تو نیز همین کار را با آفرینش نکرده ای؟.هر چه دلت خواست آفریده ای..حتی انسان را. بگذار بگویم حرف دلم را ، می دانم که دوستم داری و به خاطر ِ همین بوده که مرا از خودت جدا کرده ای.تو از قبل تنها بوده ای و حالا خواسته ای من هم تنها باشم.برای لمس ِ زیبائی. آیا در تنهائی زیبائی هست ؟ کاش لااقل کاری می کردی که حماقت رفیقمان نشود و راهش را از طرف ما کج کند. هر چه را که خواسته ای به دوشم گذاشته ای.باشد این هم به دوش من. به خاطر ِ عشق! به خاطر ِ عشقی که بین من و توست .حتی اگر کمرم خم شود دم نخواهم زد.برای رسیدن ..برای رسیدن به آن چیز ِ زیبا.برای رسیدن به تو.با رسیده هایت چه کار خواهی کرد؟ همه چیز را برایم مهیا کرده ای . زمین را بستر ِ امن من ساخته ای .از دانه ، گل ، بلبل گرفته تا ...انسان ِ دیگر. نکند که من دانه هایت را در خاک ِ مناسبش نکارم؟ نکند که از کنار ِ گلهایت رد شوم و حتی یکی را بو نکنم؟ نکند با گوشهائی که به من داده ای صدای بلبلان را نشنوم؟........نکند انسان ِ دیگرت را بشکنم؟ و یا عوض ِ اینکه با او به تو برسم با او سقوط کنم؟ می دانم که تو اکنون جواب ِ همه را می دانی. ولی برای من ندانم های بسیار است. نگو و بگذار به آینده امید وار باشم. اینک اشک از هر دو چشمان ِ من جاری می شود...و من برای اولین بار با هر دو چشمم می گریم. می دانم که گریه های توست که مرا به گریه انداخته .تو واقعیتی هستی که برای همه رویا به نظر می رسی.وقتی تو به حال ِ زمین می گریی باران می بارد. و این را کسی نمی داند. اگر کسی می دانست که هر قطره ی باران اشک ِ توست دیگر فکر نمی کرد که نعمت باشد. هر چند همه چیز ِ تو برای ما نعمت است. ولی بیشتر به این فکر می کرد گه چرا تو را گریانده است؟ و من می گریم برای این که تو مرا به بخشش ِ خودت مهمان کنی و اشک هایم برایم نعمتی است بزرگ...و سکوت می کنم تا آرامش ِ تو را لمس کنم..و می آیم کنار ماه تا زیر ِ نورش خواستنی شوم. و تو مرا می بینی .. باز مرا می بخشی و به من می گویی .. "دخترک آرام باش و من باز آرام می گیرم..چرا که می دانم هرگز هیچ دلی نخواهد مرد. و باز آرام همراه ِ اشکهایم به زمین برمی گردم....حالا که می دانم گمشده هایم زنده هستند
نمی دانم چرا با دانستن تمام شرایط و قانونها همواره به یک چیز ایمان و اعتقاد داشته ام و آن چکیدن هرزگاه قطره ی استثنا از دل قانون است. همانطور که در قوانین فیزیک و شیمی می بینیم.همانطور که در استدلال عقلی و فلسفی با بعضی از این استثناها مواجه شده و ناچار بازمی ایستیم.این استثناها به نظر من همانهائی هستند که نمی توان در بند قانون آنها را حبث کرد.قانون برای این گذاشته شده که نتوان از آن تعدی کرد ولی این نتوانستن برای بعضی کس ها یا چیزها خوب است نه همه .آن استثناها کس ها یا چیزهائی هستند که می توانند با عبور از آن قانون خودشان قانون جدیدی را پایه گذاری کنند که هر چند خودشان باز استثنا دارند ولی همه ی آن استثناها هم در گرو قوانین تغییر ناپذیر ِ دیگری هستند. قانون این نیست که همیشه هوا آفتابی باشد قطره ای که از دل ابر می چکد این را اثبات می کند هر چند این قطره به آغوش طبیعتی می افتد که همه ی ابعادش در چارچوب قانون است باز راه خود را از میان هزار استثنای دیگر طی می کند تا به دریا برسد.وگرنه قانون این است که قطره ی آب باید در خدمت زمین ِ خشک باشد ، دریا به اندازه ی کافی آب دارد!قانون یا همان زمین خشک زود جذبش می کند و قطره محروم از رسیدن به دریا می شود.ولی آفتاب دست کمکی است که قطره را می گیرد و دوباره تا آسمان بلندش می کند و باد کمک دیگری که قطره را که این بار تبدیل به ابری شده است درست بالای دریا نگاه می دارد و این بار از آغوش یک استثنای دیگر یعنی باریدن و چکیدن که بگذرد در آغوش دریاست. همه ی کسانی که به دریا می رسند این راز را فهمیده اند که آنها مجبورند بگویند قانون برای همه یکسان است. ولی در واقع این طور نیست! بشر کافی است آرزوی رسیدن را در سر داشته باشد آن وقت ابر و باد و ماه و خورشید و فلک کمک رسانندگانی هستند که از عالم مقدسی فرستاده می شوند و او را از دل همه ی آن استثناها عبور می دهند تا به دریا وصلش کنند.بشر اگر بخواهد همیشه و همیشه از قانون پیروی کند تنها جذب زندگی خشک خواهد شد.ممکن است ثمره ی آن روییدن گل و سبزه ی احترام و دیده ی تحسین همگان باشد چرا که همه او را به خاطر احترام به قانون تحسین می کنند اما.. این گلها تنها دوسه روز بیشتر شاداب نخواهند بود تنها چیزی که پیوسته شاداب می ماند جریان زندگی است و زندگی همان خواستن و گذشتن از دل استثناهاست.چکیدن قطره ، کمک آفتاب ، یاری باد و دوباره چکیدن در دریای بی کران است.تنها در این صورت است که باز می توان ابر شد و زندگی آفرید ، از دل قانون چکید و استثنا شد تا بتوان قانون ارزشمند دیگری را پایه نهاد.
دل شکسته آرام قدم برمی داشت، رنجی در سینه نداشت. چشم به شب ها داشت تا آرامش را هدیه اش کنند. و به روزها تا اتفاقی باورنکردنی و خوشایند روحش را لبریز از احساسات عاشقانه کند. نه چشم به ثروت داشت و نه دو چشم زیبا دلش را می ربود. تنها چشم و دل به آن اتفاق زیبا سپرده بود. می دانست که هیچ اتفاقی تصادفی نیست ولی یقین داشت که تصادفی ترین اتفاق شیرین دنیا برای او رخ خواهد داد. نه با کسی قهر بود و نه آشتی..احساس در وجودش رنگ باخته بود. روح او با کسی تصادم نمی کرد، درست مثل یک گلوله ی تنها راه خود را مستقیم می رفت و در بطن یک حقیقت سر راه آرام می گرفت.دوستی را باور داشت ولی دوستی پیدا نمی کرد! درست مانند کسی که عاشق پرواز باشد ولی جایی برای پرواز نداشته باشد. زیبایی را می پرستید ولی کمتر می توانست خود را زیبا نشان دهد..!اغلب همه چیزش آشفته بود. او برای ابدیت می کوشید و هر چیز گذرا مثل خاشاکی بود که به چشمش فرو می رفت و جلوی دیدگانش را می گرفت. به خدا ایمان داشت ولی سعی می کرد که بیشتر عاشقش باشد و با دل به سوی او می رفت. مذهب را بهانه ای برای رسیدن به او می دانست نه تنها مسیری که لزوما باید از آن رد شد.در آرزوی دیدار بود ولی جربزه ی دیدار را هم نداشت... می کوشید که آرام باشد ولی دنیا ناآرام بود.نه سیاه را دوست داشت و نه سپید را ، او عاشق بی رنگی بود و معلوم نبود که بی رنگی را به خاطر یکرنگی دوست دارد یا یکرنگی را به خاطر بی رنگ بودنش! عاشق سکوت بود ولی سکوتی که آن چنان عظیم است که دل شبها را می شکافد و به خورشید می رسد! هیاهوی جغد را دوست نداشت ولی سکوت شب پره را می پرستید ! حرکتش همانند ِ لاکپشتی بود که حتما می بایست خانه با تمام لوازمش را بر پشتش سوار کرده باشد ، کند می رفت با تمام دلبستگی هایش. ولی مهم همین بود که او می رفت و دیگر اهمیت نداشت که کی خواهد رسید! دریا همان اتفاقی بود که او را در آغوش می گرفت و شتابان در مسیر هدایت می نمود.
اسمت را فراموش کرده ام...نمی دانم زمانی چه صدایت می زدم....ولی همیشه برایم ارمغان رنگینترین ترانه ها بودی.........گوش کن....دیگر بعد از این به هیچ چیز گوش نده..........تو را من می شناسم . به اندازه ی آن گلی که موقع رفتن به او دل بستم.. ولی وقت برگشتن دیدم که آن را چیده اند ..چه غم بزرگی! بی نهایت دلم گرفت...یادم باشد از تو بپرسم نهایت یک چیز چیست.. یادم باشد نهایت نزدیکی دوتن را هم از تو سوال کنم..یادم باشد از تو بپرسم فاصله به اندازه ی گلبرگ های یک گل چه معنی دارد..! اصلا چیست.. یادم باشد از تو بپرسم من آن رازم را که گفتم تو شنیدی...یادم باشد از گوشهای تیزت بپرسم..یادم باشد به تو بگویم هستی چقدر دل نازک است وهمه چیز را می شنود...یادم باشد از خدا بخواهم همه ی آن چیزهایی که فراموش کرده ام به یادم بیاورد.....یادم باشد از همه برایت بگویم از همه...از آن لحظه ها..از آن گریه ها...از آن قلب ها.....از آن قهرها..از آن فراموشی ها..از آن دست ها..از آن نفس ها...از آن زندگی...حتی از این زندگی...از ترسم..از ایمانم...از پریدن گنجشک ها..پریدن از آن ارتفاع بلند...شکستن قلبم...از شکست دادن غصه ها..از جدال نابرابر با لشگر غم...از خون...از خون ِ تازه ی محزون....از آشنایی های تازه..و کهنه هایی که زبان تازه ای دارند..از کهنگی روزگار.. ولی افسوس ..افسوس که نیستی ...که تو را چیده اند.. یادم باشد به آن ها بگویم هیچ کس صاحب همه ی دیگری نیست..بخشی هم برای همه است..برای همه ی همه.. حالا که ماندنی شده ام ، یادم باشد بایستم و با اخلاق خودم یک تنه از گلها مواظبت کنم تولدت مبارک ..هزاران بار مبارک....هزاران هزار بار مبارک موقع رفتن یادم بود و از تو پرسیدم تولدت کی است؟.تو گفتی دوست داری کی باشد..من بی اختیار گفتم تابستان.....تو خندیدی و گفتی خدا هم فقط به خاطر تو گذاشت من رو درست در آخر ِ آخرش به دنیا آورد. یادم باشد از تو بپرسم این عجیب نیست که به دنیا آمدی در حالی که دنیا منتظر تو نبود؟ یادم باشد به تو بگویم ..هیچ چیز را نگفته نگذارم..حتی اگر تو نفهمی.. حتی اگر تو گوش ندهی..حتی اگر این نسل نفهمید.. نسل دیگر می فهمد چه می گویم ! من که فقط برای تو حرف می زنم..و برای تو می نویسم..و برای تو نفس می کشم.. برای تو تنها برای تو یادم باشد از تو بپرسم واقعیت داری یا افسانه ای؟ برايم آشنا هستی تو را من پيش از اين هرگز نديده و شايد بعد از اين هرگز نخواهم ديد ولی وقتی صدايت را شنيدم آشنا بودی نمی دانم ولی شايد هزاران سال پيش از اين من و تو هر دو در يک غار با هم زندگی کرديم و شايد همان روزی که از شکار آهوان دشت بر گشتم دم چادر به دستم استکان چای را دادی نمی دانم .گمانی دور می گويد به هنگامی که از ميدان جنگی نابرابر باز می گشتم زره را از تن زخمی درآوردی و با دستان خود زخم مرا شستی و مرهم را تو بر بازوی خون آلود من ماليدی ببينم.وقتی از چشمان ابر تيره آن باران بغض و دشمنی می ريخت تو چتر مهربانی بر سرم آهسته وا کردی؟ آه يادم هست و قتی عاشق عاشق شدن گشتم تو می گقتی عاشقانه بايد عاشق گشت تو گفتی عاشق نور و اميد و روشنی باشم تو را هرگز نديدم من ولی هر لحظه با من از خودم نزديکتر بودی خدای من چه می گويم چه می گويم تو را من پيش از اين هرگز نديده و شايد بعد از اين هرگز نخواهم ديد تو را در آبی دريا .تو را در خنده ی خورشيد تو را در گريه های ابر.تو را در جاری هر رود تو را در لابلای عطر شب بوها تو را در لحظه های شاد و غمناکم تو را از اولين بغض تولد تو را با اولين لالايی مادر تو را هر لحظه من ديدم و تا جايی که در من يک نفس باقيست و حتی بعد از آن هر لحظه خواهم ديد
تویی که دلت زود شکسته می شود با اخم تو قافیه ها بسته می شود دلگیر از من و اندیشه ام نشو از اندوه تو یک ایل خسته می شود دل ِ تنها می افتد به حوض خون آن زمان که رویا ها گسسته می شود هر چقدر حرف را به روشنی بزنی چون رازهای درون سربسته می شود وقتی که رشته ی عدل و مهربانی گسست انسان ِ زمان ، دسته دسته می شود باید که عاشقانه پند بگیری از حیات نه چون مسافری که زود دلشکسته می شود انسان همان است که از جبر زمان خود به سفر می رود و بازگشته می شود دنیا اگر زشت و بد باشد عجیب نیست انسان به زشت هم دلبسته می شود تمام زندگی افسانه ای آدم ها فدای آینده و گذشته می شود یک لحظه به حال بیا و فکر کن ذهنی که باز شد کی بسته می شود؟
" سلام پسرک ماهرخ ، از پس دوران سرمستی و بی خبری ، از پس ایام عشقهای به هوس آلوده ، از پس رویای خوش آیند و افسانه ای ، دنیای خیال انگیز ، از پس عالمی سرتاسر حوادث ، سر تا پا اشتباه و لغزش ، از آغاز تا انجام ، خام طبعی و بی تجربگی ، یک نوع دیوانگی و سرکشی ، از پس خواب شیرین شب زدگان ، از آن همه بی خیالی ها و بی خبری ها...از پس هفت شهر عشق...و هفت آسمان پرستاره ی بی فروغ ، از پس حیرت و شگفتی ، اکسیر عشق و کیمیای سعادت ، از پس گریستن در آن هفت شب ملعون ، از پس به خاک سپردن آرزوهای مفتون ، از پس حماسه ای مبتنی بر واقعیت ، از پس زندگی ، حقیقتی از نیشها و نوشها ، از پس نجات ناامیدانه در سیلابی بی امان و ویرانگر ، از پس کینه های بی رحمانه ، از پس بی رحمی های ابلهانه ، از پس ابله بودن بی شرمانه ، از پس بی شرم بودن عاشقانه ، از پس عاشقی های درد آور یک دیوانه ، ..آه ..اینک ای پروانه ..به سراغ تو آمده ام فقط با یک تمنای عاجزانه ...و از تو خواهم بخششی سخاوتمندانه...قسمت می دهم به خدای یگانه...عفو کن انسانی را در دوردستها به حرمت آن عشق جاودانه...کاش می توانستم فریاد زنم درد ِ خود را بی بهانه...یا فراموش کنم آن همه را در نیروی در هم شکننده ی یک افسانه...تو فراموش کن و در هم شکن این جان را از زمانه ....درخت مرده ای هستم...بخشش کن....بخشش کن....بخشش کن یا بکش مرا .صادقانه ! "
چه کار کنم تا خسته تان نکنم؟ ای کاش نباشم. ولی من یک گناهکارم. هر چند از خیلی از گناه ها به دور بوده ام ولی این دلیل نمی شود که یکی از آن گناه ها درست در وقتی که ندانستم و نفهمیدم لذتش را یکباره در اعماق جان من نریزد. همه چیز آهسته آهسته پیش آمد. من در راه درست بودم تا اینکه کسی پایم را کشید.و می دانید لذت چیست ؟ تنها چیزی است که انسان می داند که آن را می خواهد. و می دانید مشکل اصلی در اینجا چیست؟ این که انسان در اصل هم نمی داند چه می خواهد. البته می داند ولی فراموش کرده است. یک روز خطاب به او نوشتم: ( هیچ وقت به او ندادم ولی اگر او مخاطب من نباشد نمی توانم بنویسم) "چیزی در درون تو وجود دارد که مرا به وجد می آورد. شاید آن چیز کشش به سوی خیر و شر است که در من هم وجود دارد. نمی دانم شاید تو شر را تا عمق تجربه کرده ای!! و من اینگونه تجربه ها را پیاده شدن از کشتی می دانم و هیچ گاه دلم نمی خواهد که نزدیکشان شوم..بعضی اوقات وسوسه می شوم که از کشتی پیاده شوم ولی دوباره از وسط پله ها به آن بازمی گردم..هر چند که خدا راه توبه را باز گذاشته ولی این توبه برای کسانی است که ندانسته کاری را انجام داده اند ولی کسانی که می دانند و باز انجام می دهند چه عذری برای کارهایشان دارند؟ اینان از چه می خواهند توبه کنند؟ از چیزی که دانسته مرتکب آن شده اند؟ چه پستند کسانی که با این نیت شروع می کنند که بعدا عذر بخواهند . به راستی آیا کسانی که می دانند با کسانی که نمی دانند برابرند؟( آیه ی قرآن) ولی این هم درست نیست که بنشینیم و دست روی دست بگذاریم و بگوییم که ما مثلا این چیز را و جواب این مسئله را تا آخر عمر نخواهیم دانست و اینطوری خیال خود را راحت کنیم. کسی که در خواب است می شود بیدارش کرد ولی کسی که خودش را به خواب زده باشد به این راحتی ها نمی شود که بیدار شود. ما موظفیم که بدانیم و اگر در این مسیر دانستن ، ندانسته راه را خطا رویم ، عذر ما پذیرفته است و گرنه اگر به دانستن رسیده باشیم و بخواهیم به عقب برگردیم و ببینیم آن کار خطا و ناشایست چگونه است و آن را انجام دهیم . به معنای واقعی کلمه خدا با ما قهر خواهد نمود! نمی دانم که تو به دانستن رسیده ای یا نه همانطور که در مورد خودم هم نمی دانم. ولی بیشتر از این که نگران رسیدن یا نرسیدن باشم ، نگران رسیدن و دانستن ولی انجام ندادن یا بد انجام دادن هستم." خیلی از گناه ها هست که ما آن را گناه نمی دانیم. اصلا گناه چیست؟ من گناه را برابر چیزی نمی دانم که عذابی در پی دارد. یعنی این گونه می دانستم. در حقیقت از ابتدا هم اینگونه نمی دانستم ولی خودم را به خواب می زدم تا اینگونه ندانم.این مهم نیست. کسی نمی داند من حتی چه گناهی کرده ام. خیلی ها نمی دانند حتی گناه چیست... گفتم من گناه را برابر چیزی نمی دانم که عذابی در پی دارد. چون عذاب باز چیزی است که می تواند انسان را از خودش راضی کند به این که عذاب دیده . به این که لذتش را چشیده و حالا به خاطر همان لذت است که عذاب می بیند. چه فکر ساده لوحانه ای ! نه گناه این نیست. من گناه را دور شدن تعریف می کنم. نه که من تعریف کنم همین است. و کسی می داند دور شدن چیست؟ کافیست کسی تجسم کند . با گناه یک قطعه ای از عقل برداشته می شود که دیگر برنمی گردد. ( حتی با توبه) ممکن است کسی این را بشنود و تمام بدنش شروع به لرزیدن نکند؟ حالا بگذارید من به شما بگویم که هیچ چیز در این عالم شوخی نیست. با هر کار ما تغییری در عالم ایجاد می شود . در این عالم عمل و عکس العمل با هم است . چیزی که از دست رفته دیگر رفته. یقین دارم چیزی که از دست رفته دیگر برنمی گردد. مثل من که چیز هایی را از دست داده ام و دیگر نمی یابم. اول فکر گناه می آید و بعد خود گناه ایجاد می شود.که فکر گناه از خودش لذت بخش تر است. یک بار دیدم که کسی ( شما هم می شناسیدش و من حتما دعوتش می کنم که این مطلب را بخواند ) در وبلاگش نوشته است : " گناهی را دوست دارم که لذت بخش باشد" حتما او می خواسته بگوید بعضی از گناه ها لذتی ندارند و فقط اصرار بر گناه هستند. (آیا منظور او این بوده ؟) ولی من می خواهم چیز دیگری بگویم... کسی هست که خواهان لذت نباشد ؟ توبه خیلی سخت است . چون کسی که لذت گناه را چشید دیگر آن را رها نمی کند. از این رو گناه نکردن بسیار آسان تر از توبه کردن است. توبه به این راحتی ها میسر نیست. چونکه نمی توان از بردن لذت پشیمان شد. کیست که از لذتی که برده پشیمان باشد؟ ولی می توان خیلی آسان تر از توبه اصلا گناه نکرد. گناهی که لذت داشته باشد خوب است؟ ارزش چه را دارد؟ می دانید خدا کیست؟ کسی هست که در خلوت خودش زیاد می تواند و نمی کند. ما هم اگر توانستیم دلیلش این نیست که بزرگیم. باید از خیلی از چیزهایی که می توانیم و تمام وجودمان ما را برمی انگیزد تا توانستنمان را همین حالا در توانستنمان معنی کنیم چشم بپوشیم. از کجا معلوم جای دیگر طور بهتری توانستیم. و مهم این نیست که توانستیم. بلکه باید فکر کنیم آخر توانستنی که از ابتدا خواستنش غلط بوده به کجا می انجامد؟( این یک نیروی عجیب است که باید مهارش کرد) من گناهکار بوده ام.و حتی کسی نمی تواند گناه مرا حدس بزند. چیزهایی که از دست داده ام برای همیشه از دست داده ام. باور کنید که چیزهایی که انسان از دست می دهد برگشتنی نیست. با این وجود چیزهایی هم هست که از این پس به دست خواهم آورد. راستی اگر کسی همه چیزش را از دست بدهد دیگر برایش چه خواهد ماند؟ آن هم در روزی که با پاهای خسته و دل شکسته به جایی رسیده که بر سر درش نوشته اند : (ای آنکه وارد می شوی دست از هر امیدی بشوی)
مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد تو مپندار که مجنون سر ِخود مجنون گشت از سمک تا به سهایش کشش لیلا برد من به سرچشمه ی خورشید نه خود بردم راه ذره ای بودم و مهر ِ تو مرا بالا برد من خس ِ بی سر و پایم که به سیل افتادم او که می رفت مرا هم به دل دریا برد جام صهبا ز کجا بود ،مگر دست ِ که بود که درین بزم بگردید و دل شیدا برد خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود که به یک جلوه ز من نام و نشان یکجا برد خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم با برافروخته رویی که قرار از ما برد همه یاران به سر راه تو بودیم ولی خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد همه دل باخته بودیم و هراسان که غمت همه را پشت سر انداخت ،مرا تنها برد - علامه طباطبایی-
همه ی پسرانگیم را در آغوش کشیدم و مقابل آئینه ایستادم. دستی به موهایم کشیدم. مثل همیشه نرم و درخشان و براق بودند. چشمانم را نگریستم ، مثل همیشه پر نور بودند. دندانهایی که از شدت علاقه روزی چند بار تمیزشان می کنم نگاه کردم ، مثل همیشه برق می زدند. صورتم را نوازش کردم مثل همیشه لطیف بود. دستانم را بالا آوردم و به انگشتان ظریف و کشیده ام نگاه کردم. همه چیز مرتب بود. انگار همان فرد شش هفت سال گذشته هستم. تمام تلاشم را به کار گرفته ام تا نگذارم چهره ام من ِ واقعی ام را نشان دهد. آخر چه کسی باور می کند من بیست و سه سال داشته باشم؟ بلی من پسر هستم..یک پسر بچه ی زیبا..هنوز هم زیبا..و زیاد تغییر نکرده ام. دستم را به طرف قلبم می برم. چه تپش عجیبی دارد و چقدر سرد است؟ ! این قلب ، قلب دیروزی هم نیست چه برسد به شش هفت سال پیش...احساس های عجیبی از آن برمی خیزد..انگار که یخ زده باشد..انگار که در تمام این سال ها یخ زده بود و من خبر نداشتم. لحظه ای نمی گذرد که حس می کنم حالم خوب نیست. دلم چقدر برای بچه ها تنگ شده است. کدام بچه ها؟ خوب شما آنها را نمی شناسید. آنها بچه های منند. جان منند. قلب من و روح منند. خودم بزرگشان کرده ام. در همینجا..در خانه ی قلبم. وقتی به اینجا آوردمشان که متروکه ای شده بود. دور و برم چیدمشان و برایشان ادا و شکلک در آوردم. چقدر خودم شده بودم. می گفتم بچه های من ساکت باشید..با هم دعوا نکنید. در این خانه بالا و پایین نپرید. قلبم درد می گیرد.
این چه رازیست با آدم که هر چقدر دیگران را زیباتر ببیند خود را زیباتر می بیند؟ با من بگویید این چه رازیست که جهان آئینه گشته است و چنان نزدیک که گویا به قلب تو فرو می رود و اندیشه ها چنان زشت که از تو فاصله می گیرد تو همان کسی هستی که جز لحظه ای نیستی و آن هنگام که توانستی با قلبی لطیف تصویر خود را وارد قلبت سازی به تمام اندیشه هایت پایان خواهی داد پی نوشت : جالب است یک چیز جدید یافته ام . برای همه اسم نبردن راحت تر است برای من اسم بردن..کافیست کسی نگاهی به نوشته هایم بیندازد و من انگار که تازه به نوشته هام نگاه کرده ام این را فهمیدم. فهمیدم که برای این راحت نیستم. چه اسم ها که تا به حال نبرده ام..
زمان : دوشنبه ۱۶ شهریور ۸۸ مکان : کامنت دونی وبلاگ من -رضا : نوشته هات بیش از حد شبیه یکی از دوستان ترک نوشتن کرده ی من هست ! -من : چه جالب نوشته های توهم من رو یاد کسی انداخت.. -رضا : نوشته هاشو ندارم - من: حالا شناختم.. تنهای عزیز که بعدها یک ایرانی شد.18 ساله بود. اسم کوچکش رضا بود. صادق هدایت را دوست داشت. نیچه را هم همینطور. سروده ای در جواب شعر محمد مهدی مرادی سروده بود..که بعدها من هم در جواب سروده ی او شعری گفتم که اولش این بود: آره ساعت خوبیه این ساعت شماطه دار.. رضا : چی ؟ من : چی ؟ صحبت؟ همه چیز را خواهم گفت؟! نکند گفته ام .شاید تو دیر رسیده ای و من همه چیز را گفته ام. شاید هم چیزی را از دست نداده ای و من هنوز چیزی نگفته ام. حالا فارغ از همه چیز.. خوب شد که شعر خودم رو حفظ کردم چون حالا می تونم دوباره به تو تقدیمش کنم .تویی که پیدا شده ای.امیدوارم بضاعت ناچیز من رو در مورد همه چیز ببخشی! خودت که می دونی در کشتی بی مقصد و سرگردانی که نشسته ایم چاره ای جز بخشش همدیگر نیست. جوابی سوزاننده به شعر سوزناک یک ایرانی که در جواب شعر سوزاننده ی محمد مهدی مرادی سروده است: آره ساعت خوبیه این ساعت شماطه دار ساعتی که بچرخه و کم نیاره تو روزگار من که تو این زمونه پاک بسته شده بال و پرم قصه هامو ول کردم و فقط به فکر سفرم چی کار دارم با آدما؟ راه من از همه جداست اشک واسه ریختن ندارم پرنده ای که مرد رهاست پرنده می میره ولی کوک می شه بازم تو بهار مثِ ساعتی که شما بهش می گین شماطه دار دوست من آنکه می آفریند چه اهمیت دارد؟ جز آنچه آفریده می شود هیچ چیز واقعی نیست. شما ای دشمنان که می خواهید به من زیان برسانید من از دایره ی ضربات شما بیرونم این ردای خالی من است که به دندان می گزید ..مدت هاست که من در جای دیگرم..
قسمت های پایین (۱ تا ۵ ) مربوط به وبلاگ قبلیم و سالهای گذشته است . راستی دلم نیامد که.. لینک پیام های دیگران قسمت ۴ ام را در زیر همان قسمت نگذارم . چون یک فرد دوست داشتنی ( که من خیلی دوستش دارم) برام کامنت گذاشته بود.. علی می آید (5)
همتم بدرقه ی راه کن ای طائر قدس
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم
موضوع این قسمت : چرا عاشق نباشیم؟
علی عاشق بود .عاشق همه چیز...عاشق همه کس..عاشق خدا بود..عاشق دوستانش بود..همینطور عاشق دشمنانش. من از کجا می دانم؟ ..برای اینکه او گریه می کرد..در چشمانش آب دریاها جمع بود..من مطمئنم او برای دشمنانش گریه می کرد..او خودش بود و خودش را می شناخت از این رو می دانست که دشمنی با او چه عاقبتی برای آنها در پی خواهد داشت..من مطمئنم ولی حتی نمی دانم از کجا مطمئنم..انگار علی دارد می نویسد نه من..علی جان با ما سخن بگو..خوب می دانم که خواهی آمد روزی ..و من آن روز احساس نخواهم کرد که من نویسنده ام ..من خواهان توام..صدایم را می شنوی؟..پس بیا ..آنگونه آمدنی که جهانی حیران شود..مگر تو نبودی که چنان شگفت انگیز به این دنیا آمدی گه گذشته و آینده به خود ندیده و نخواهد دید...تو در کعبه متولد شدی..در مرکز جهان..و از آن روز به بعد مرکزیت همه چیز تو بودی..یقینا همواره باید مرکزی وجود داشته باشد که ما در این دایره سرگردان نشویم..کوچک و کوچک شدن و به مرکز رسیدن..برابر است با بزرگ و بزرگ شدن و به نور رسیدن...تا کوچک نشوی بزرگ نخواهی شد..تو کوچک شدی به اندازه ی یک نقطه..و نقطه ای شدی که در مرکز قرار گرفت ..ما خط بزرگی هستیم که خودمان را اینجا و آنجا می کشیم درون دایره ی بزرگ..پر از نقطه های گسسته ای هستیم که وبال گردنمان هستند..درون این دایره جایمان را پیدا نمی کنیم حتی به شعاع چند صد میلیاردی جائی پیدا نمی کنیم..خیلی حجممان بزرگ شده ..چیزهای اضافه ی زیادی با خود داریم ..در حالی که اصلا به دردمان نمی خورند..کافیست نقطه ای باشیم از درون ، بزرگ ...تو نقطه ای هستی در مرکز دایره و از درون بزرگ..و هیچ چیز اضافی با خود همراه نداشته ای..برای همین است که قلبت وسعت کافی را داشت ..حتی قلب تو برای دشمنانت جا داشت..قلبی که تو را نخواهد قلب نیست علی جان..یک چیز اضافه ایست که وبال گردن است..
کافیست که نقطه ای باشیم ..سراسر قلب..بدون هیچ چیز اضافه ..آن وقت به خود خواهیم آمد و خواهیم گفت:
چرا عاشق نباشیم...
چرا عاشق نباشیم وقتی دیگر زمانی نخواهد بود برای عشق ورزیدن ، چرا عاشق نباشیم وقتی همه عاشق خواهند گشت با عاشق شدن ما . .چرا عاشق نباشیم وقتی همه چیز مهیاست برای عاشق شدن . .چرا عاشق نباشیم وقتی می دانیم که دیر خواهد شد.. چرا عاشق نباشیم وقتی خدای عشق همه چیز را نابود خواهد کرد مگر عاشقان را. .چرا عاشق نباشیم وقتی خوبی هنوز وجود دارد؟.. چرا عاشق نباشیم وقتی بدی را می توان کشت. .چرا عاشق نباشیم وقتی همه چیز فوق العاده شگفت انگیز است. .چرا عاشق نباشیم وقتی حقیقتی به جز عشق موجود نیست.. چرا عاشق نباشیم وقتی که حقیقتی هستیم که دنبال حقیقتی می گردیم. .چرا عاشق نباشیم وقتی که حقیقت دارد که خدا عاشق ماست..چرا عاشق نباشیم وقتی که جهان منتظر باور عاشقانه ی ماست؟.. چرا عاشق نباشیم وقتی که می دانیم عشق چیست و چرا عاشق نباشیم حتی وقتی که نمی دانیم عشق چیست؟ ..چرا عاشق نباشیم وقتی که می دانیم یا حتی نمی دانیم که مرگ و نابودی نیز نوای عاشقانه دارد.. اصلا چرا در هر صورتی عاشق نباشیم وقتی هیچ چیز فایده نخواهد کرد. .چرا عاشق نباشیم وقتی که می دانیم خواهیم مرد. .چرا عاشق نباشیم وقتی که نمی دانیم به کجا خواهیم رفت.. چرا عاشق نباشیم وقتی که می دانیم یا حتی نمی دانیم که همه چیز خیلی زود پایان خواهد پذیرفت... چرا عاشق نباشیم وقتی عشق هدیه ای است از طرف خدا تا همه چیز حتی مرگ را تحمل کنیم؟. .چرا عاشق نباشیم وقتی چاره ای نداریم برای زندگی و حتی برای مرگ. .چرا عاشق نباشیم وقتی احساسمان را سرکوب می کنیم؟. .چرا عاشق نباشیم وقتی درونمان را می کشیم؟. .چرا عاشق نباشیم وقتی لحظه ها را از خودمان می گیریم؟. .چرا عاشق نباشیم وقتی خوب می دانیم یا حتی خوب نمی دانیم برای چه به دنیا آمده ایم. .چرا عاشق نباشیم وقتی دلمان می خواهد که عاشق باشیم.. چرا عاشق نباشیم وقتی کسی را داریم یا حتی کسی را نداریم برای عشق ورزیدن. .چرا عاشق نباشیم وقتی که می دانیم عشق نیاز به کس یا چیزی ندارد. .چرا عاشق نباشیم وقتی می دانیم یا حتی نمی دانیم که برای عاشق بودن تنها خودمان را نیاز داریم..؟.. چرا عاشق نباشیم وقتی که خودمان خواهیم بود و خدایمان؟.. چرا عاشق نباشیم وقتی که می دانیم یا حتی نمی دانیم که همه ی چشمهای زیبا یکی هستند..همه ی صداهای زیبا یکی هستند..همه ی چیزهای خوب مثل همند. .چرا عاشق نباشیم وقتی که می دانیم خوبی یکی است..خدا یکی است..که زیبائی دوتا نیست. .چرا عاشق نباشیم وقتی که می دانیم زیبائی حقیقت و حقیقت زیبائی است.. ..چرا عاشق نباشیم وقتی که می خواهیم حقیقی زندگی کنیم؟.. چرا عاشق نباشیم وقتی هر چیز زیبا که اراده کنیم مال ما خواهد بود. .چرا عاشق نباشیم وقتی که عشق نردبانی است که ما را به خدا می رساند.. چرا عاشق نباشیم وقتی در انتهای عشق موجودی ایستاده است. .چرا عاشق نباشیم وقتی برای عاشق شدن به دنیا آمده ایم؟.. چرا زیر ِ قول خود بزنیم وقتی برای بالا رفتن به دنیا آمده ایم؟..
پی نوشت: نوشتن آسان است و عاشق شدن سخت. خیلی ها عشق را با خودخواهی اشتباه می گیرند. اصلا عشق زمانی آغاز می شود که خود و من از بین رفته باشد.علی خیلی ساده بود خیلی ساده به اندازه ی یک نقطه.خیلی آسان می شود او را فهمید.اگر بفهمیم ما چیزهای اضافه ی زیادی با خودمان حمل می کنیم .ما بارکشانی هستیم نادان . برای این همین چراهای ساده را هم نمی توانیم پاسخ دهیم. من در پست بعدی در مورد ِ این بارهای اضافه خواهم نوشت.
در پناه ایزد یزدان
یا علی علی می آید (4)
من اگر چه بندگی را به خدا رسانده باشم همه بنده ام خدایا به تو می رسد خدائی
دوستی برایم نوشته بود که اینها آیا خاطرات هفتگیست؟
باید بگویم برای چه این نام و این وبلاگ را بهانه ی خود قرار داده ام.
برای گم کردن خویش ، رها شدن از کم و بیش ، برای در خود گم شدن جدا از این مردم شدن بهانه ی گریه می خوام ...بهانه ی فریاد زدن..بیا تو باش ای مهربان بهانه ی گریه ی من...از روزگار دلم گرفته..از این تکرار دلم گرفته..دلم می خواد گریه کنم...گریه کنم...گریه کنم
موقعی که قصد کردم در این وبلاگ بنویسم فقط می خواستم تمام آن چیزهائی را که برایم اتفاق می افتند بی کم و کاست بنویسم...تا ماندگار شوند و هر زمان که خواستم جلوی چشمم باشند..و یکی از آن اتفاق هائی که برایم افتاد اندیشیدن درباره ی علی بود که آن اتفاق را در پایان این نوشته ها شرح خواهم داد..و می خواهم بگویم که هم اکنون تنها مهربان من و تنها بهانه ی من برای نوشتن علی است..در حالی که با هر بار نوشتن اینها بدنم می لرزد و به خودم می گویم نکند من چنین شایستگی نداشته باشم...ولی نمی دانم اگر نگویم راحت نخواهم شد...بله همه ی این ها جزئی از خاطرات منند ..و بی شک دل دادن به علی خاطره ی بزرگ عمر من خواهد بود..
علی کسی است که همیشه علی ماند.
همه ی نامها آسمانی هستند حتی نام تو ، حتی نام من ..ولی ما هیچ
گاه خودمان نبوده ایم...همیشه به میل دیگران زندگی کرده ایم..ما
حتی لحظه ای نتوانسته ایم به خودمان برسیم ..اصلا شاید تا به حال
خودمان را ندیده باشیم..و اگر کسی خود واقعی ما را نشانمان بدهد
شاید آن را نشناسیم..از بس که از خودمان فاصله گرفته ایم..شده ایم
کسی دیگر..چیزهائی می گوییم که برای خودمان آشنا
نیست...کارهائی می کنیم که اصلا باب میل ما نیست..چیزهائی می
نویسیم که انگار به دست خودمان نوشته نمی شوند..طوری حرف می
زنیم که انگار داخل یک زندان اسیرمان کرده اند ..حتی در حال راه
رفتن و نفس کشیدن مهره هایمان در هم پیچیده می شود..خودمان
نیستیم..سعی می کنیم مثل دیگران باشیم...
وای اگر ما می توانستیم لحظه ای خودمان باشیم...چه سخت و چقدر شیرین بود...
و علی توانست همیشه علی باشد.در اوج ناملایمتی ها و سختی ها....او
همیشه به علی اندیشید و به دیگران نیندیشید..چیزی که همیشه ما
برعکس تعبیر می کنیم..خیلی ها می خواهند به دیگران کمک کنند غافل
از اینکه همین که بتوانند به خودشان کمک کنند و خودشان را از
گرداب نجات دهند به چنان سعادتی می رسند که خیلی ها به همین هم
نمی رسند..او همیشه علی بود و با علی بودنش توانست به دیگران
کمک کند...او اول به خودش کمک کرد تا خودش شود..
او به نام آسمانیش ارزش داد و خودش بود..او حتی سعی نکرد که محمد باشد..
نه حجم آسمان کم نیست..او می دانست که خدا هم نمی تواند باشد...ولی
در کنار خدا و محمد اگر خودش می بود خوشبخت بود...
حجم آسمان کم نیست...نام من هم در آسمان است..من هیچ گاه سعی
نمی کنم مانند علی باشم....علی در نهایت شایستگیش بود ..من هم اگر
در نهایت شایستگیم باشم می شوم خودم..
نام من نیز آسمانی است..
من مطمئنم...
علی خودش بود
ولی من که هستم؟
کسی که مجسمه ی خواسته ی دیگران است..
من بسیار دورم و خود ِ من بسیار جلوتر از من در حال رفتن است..
علی دوست ِ خودش بود...او با خودش به آنجائی که می خواست رسید ..
چیز کمی نیست آخر او از دنیا رفت و هنوز هم خودش بود
نام ِ آسمانی من...نام آسمانی من... علی می آید(3)
آینه گر نقش تو بنمود راست خود شکن آئینه شکستن خطاست
وقتی خواستم از علی بنویسم به خودم جرات دادم.
نوشتن از او کار ساده ای نیست مخصوصا برای من که هیچ چیزی ازش نمی دانم.
ولی تنها یک چیز به من جرات داد .آن چیز یک میل بود یا بهتر بگویم یک آرزو.
من آرزو دارم که او را بشناسم و بعد بشناسانم. منظور من به هیچ وجه ستایش او نیست ..که خود او هم می
گوید:"
خوش ندارم در خاطر شما بگذرد که من ستایش رادوست دارم وخواهان شنیدن
آن می باشم..
نه من به هیچ وجه چنین قصدی ندارم ..نه اینکه شایسته ی ستایش نباشد نه ..بلکه در وجود او چیزهائی هست که هیچ کدام از ما آن را نمی دانیم.
همه ی ما ساده می خوانیم ..همه ی ما ساده می گذریم..
دیدنی ها کم نیست من و تو کم دیدیم
گفتنی ها کم نیست من و تو کم گفتیم
حالا من وقتی می گویم علی ما را به بهشت خواهد رساند خیلی ها انگشت به دهان می گیرند که عجب شخص یاوه گویی هست این!
آهای اهالی ساده اندیش همسایه و هم کیش وقتی می گویم علی چرا کسی را می بینید که عبایی به دوش انداخته و کفش های وصله شده دارد و وقتی می گویم بهشت چرا باغی را تصور می کنید که پر از درختان میوه و نهرهای روان است!
چرا اصلا به این فکر نمی کنید که علی کسی هست که برای من وجود دارد حتی اگر در تاریخ وجود نداشته باشد وحتی اگر اصلا به دنیا نیامده و زندگی نکرده باشد! او یک آرزوی دست نیافتنی نیست..او نماد یک انسان به تمام معناست ..او نماد خود انسان است..او خود ِ آگاهیست..او یک نور مرئی است..او بالاترین درجه از وجود خود من است..
و بهشت جای دیگری ست ..بهشت نه اینکه مکان انسانهای آگاه باشد بهشت خود ِ اگاهیست . بهشت لذت ِ ناشی از آگاهی است و جهنم عذاب ناشی از جهل است..
علی ما را به بهشت خواهد رساند یعنی اینکه آینه ای جلوی روی ما خواهد گذاشت که همه ی ما در آن آئینه کسی را خواهیم دید که آن کس ما نیستیم...
ما تا خودمان نشویم با تصویر ِ آئینه یکی نخواهیم شد. و اگر با آن یکی نشویم یعنی تا زمانی که به خودمان نرسیده ایم همچنان در گمراهی خواهیم ماند.
بله او همان تصویر در آئینه است که با او احساس غریبگی می کنیم.
آن فرد ِ غریبه خود ما هستیم..ما باید تلاش کنیم که به خودمان برسیم..علی غریبه نیست او خود ِ واقعی ماست.
خودی که هنگام تولد درون آن بودیم ولی حالا خود ما بسیار فراتر از ما حرکت کرده است..
دنیای ما دنیای تاریک و ظلمانیست ما برای رهایی از این تاریکی احتیاج به نور یک فانوس داریم..احتیاج به یک آئینه ی روشن داریم..علی آئینه ی خلقت است..چه فرقی می کند اگر بگویم او را بشناس یا خودت ر ا بشناس یا انسان را بشناس !
نگاه کردن به آئینه فایده ای ندارد حتی اگر روزی پنجاه مرتبه این کار را تکرار کنی..تصویری که در آئینه دیده می شود خود ِ تو نیستی..البته آئینه در انجام وظیفه اش کوتاهی نمی کند بلکه این تو هستی که خودت نیستی..
و تا آن زمان که هنوز خودت نیستی نگاه کردن به آئینه بی فایده است..
اگر می خواهی خودت را ببینی به علی نگاه کن..
او خودش هست..خود ِ خودش...
او علی ست
هنگام تولد علی بوده و هنگام مرگ علی از دنیا رفته است.
علی جان ِ من
علی روح ِ من
وعلی معشوق من است.
من به خودم افتخار می کنم. تصمیم من این است که در چند پست متوالی از علی بنویسم.این نوشتن ها و تحقیق و تفحص ها ممکن است چند ماه طول بکشد.بنابراین من در این چند ماه نه تنها وبلاگ ناقابل خود بلکه ذره ی ذره ی وجود ناچیزم را در اختیار او قرار می دهم تا مرا با خود راه ببرد و به سرزمینهائی برساند که او در آنجا شناخته می شود.به همان سرزمینی که همه آگاهنددر پس آن خدا نییز شناخته می شود. و در این مسیر از خدا عشق و علاقه ای را می طلبم که بعد از شناخت حاصل می شود. پس من هنوز ایستاده ام و در انتظار کسی هستم که اصلا نمی شناسمش.چرا که اگر خود نیز نخواسته باشم کسی هم او را به من نشناسانده است .ولی با این حال در انتظار کسی هستم که این بار خود خواهد آمد..نه در تاریخ نه در اعصار و قرون نه در کتاب ها وسخنرانی ها .او به زودی در قلب من خواهد آمد و برای همیشه همانجا خواهد نشست..آری علی می آید.
علی می آید (۱)
دوست داشتم علی خودش می آمد اینجا و خودش می نوشت .اما علی هنوز نیامده .پس تا آمدن او خواهیم دید که دیگران چه می گویند و من چه می گویم و شما چه می گوئید و علی به راستی که بوده است!
چیزهائی که الان می گویم با کمک گرفتن از الهامات و سخنان معلم و استاد گرانقدرم دکتر علی شریعتی است.
هر سال برای علی عذاداری می کنند و هر سال برای علی جشن می گیرند بی آنکه بدانند او که بوده است.مردم دوست دارند از خود عشق و علاقه نشان دهند .تنها چیزی که می دانند این است که او شایسته ی عشق و علاقه است و این را از آن جائی می دانند که همه می گویند.و بیشتر از این چیزی نمی دانند و تنها چیزی که می دانند این است که او امام است امام اول شیعیان.در حالی که حتی مطمئن نیستند که امام را برای چه می خواهند .همین الان فکر کنید که واقعا به امام نیازی دارید؟
امام یعنی پیشرو.و بدون هیچ استثنائی همه ی مردم جهان بدون داشتن پیشرو به مقصد نخواهند رسید و اگر هم برسند به اشتباه به قعر جهنم رسیده اند .امام است که ما را به مقصد مورد نظرمان که همان بهشت رویائی است می رساند. و من در این جا به جرات می گویم که علی است که ما را به بهشت خواهد رساند.
من مکررا خوانده ام و شنیده ام که شناخت خدا تنها از طریق شناخت علی ممکن است.از شهریار هم شنیده ام که می گوید (به علی شناختم من به خدا قسم خدا را)
و من اگر هیچ چیز هم درباره ی او ندانم خوب می دانم پیشرو و پیشاهنگ ما علی بر فراز کوهی ایستاده که در سرازیری آن سوی آن ،خدا دیده می شود.و ما همگی در پائین آن کوه ایستاده ایم و علی هی دارد ما را صدا می زند و ما نه این که اعتنایی نکینم که دم از عشق و محبت به او می زنیم که او را مولا و پیشوای خود صدا می زنیم ولی بعد از آن درست همانجائی که هستیم می مانیم و یک قدم به طرف بالا حرکت نمی کنیم.در نظر او ما با دشمنانش که او را دشنام می دهند فرقی نداریم.شاید هم بدتر...شاید هم ذلیل تر...
محبت و عشق به علی پیش از شناخت علی سرگرم کننده و تحقیرکننده است.
جرداق نویسنده ی مشهور مسیحی می نویسد:(کاش می توانستی همه ی قدرتهایت را در این طبیعت و همه ی استعدادهایت در همه ی دوران را با هم جمع می کردی و یک بار دیگر به جهان ما یک علی دیگر می دادی.هر چند ای روزگار باز به این کار قادر نبودی)
شاید او توانسته علی را بشناسد.چرا ما نتوانیم و چرا ما نخواهیم؟شناخت علی یعنی رفتن و ایستادن بر فراز کوه و در کنار خود او..
علی می گوید :
همچون خاک در چشمم
همچون خار در حلقومم
۲۵ سال ماندم
ای عاشقان علی کدام یک می دانید که معشوقتان از کدام ۲۵ سال سخن می گوید و کدام یک می دانید درد معشوقتان چه بوده است؟
وقتی از شجاعت ها و جنگ هایش حرف می زدید همه می دانستید او زخم شمشیر به خود ندیده ولی کدام یک می دانستید وقتی در جنگ جمل طلحه و زبیر و عایشه را در مقابل خود دید کدام زخم را تحمل کرد؟
عاشق شوید و به خود بیائید که علی تنهاست.
ادامه دارد..
یک طوری شده ام.. هر چقدر تلاش می کنم چیزی را فراموش کنم بیشتر در خاطرم می ماند و بعد از خودم می پرسم چرا چنین تلاشی می کردم! من چرا تلاش می کنم که خودم را از گذشته ام جدا کنم و به سوی آینده ای بروم که دیگران از من می خواهند. آه حالا می فهمم برای این است که هر کسی به چیزی دلبستگی دارد که برای بقیه ارزشی ندارد. و این هویت دوگانه پوششی برای یک روح رنج کشیده است! چه دارم می گویم. تلاش می کنم که بفهمم. همه چیز را بفهمم. از همه چیز سر در بیاورم. ولی پس چرا دیگر نمی فهمم؟ چرا دیگر نمی دانم؟ پس آن همه دانشم به چه دردم می خورد وقتی که هیچ کمکی به آرام کردن من نمی کند. آرامش من بستگی به دیگران دارد. اگر اینطور نیست پس به من بگویید چگونه هیچ شوم؟ چگونه حسرت نبرم؟ چگونه می توان به کسی گفت که احساست را می فهمم! راستی ما چرا اینقدر تنها هستیم. با وجود اینکه همدیگر را داریم. تنها جای یک چیز خالیست و آن چیز همان چیزی است که درک نکرده ایم. همه چیز را به فردا می اندازیم. شاید که درک کنیم. شاید! چرا از هم فرار می کنیم؟ چرا به خوشبختی دیر می رسیم؟ چرا همدیگر را نمی بخشیم. فکر می کنیم که فردایی هم هست . هنوز نمی دانیم فردا برای ما چه دارد ! ولی امیدواریم که بهترین را داشته باشد. شبیه یک جذبه که سالک را به راه خود می برد. راستی که ما گمشده ایم. همین شما چه نسبتی با من دارید؟ می شود بگویید؟ ما چه زمان همدیگر را دیده ایم؟ حالا چرا دوباره همدیگر را یافته ایم؟ دلیل چیزها کجاست که پیدا نمی شود. آیا خدا هم می داند؟ خدا هم راز خود را فقط یکبار با ما در میان گذاشت. اگر از رازها سخن بگویی همه را به خود می آوری .ولی وقتی که دیگران به خاطر نمی آورند دیگر کدام راز؟ حال آنکه جزئی ترین چیزها در سرنوشت ما نقش دارند. آن جزئی ترین چیز چه بود که ما فراموش کردیم. و حالا که به اینجا رسیده ایم نمی فهمیم! پس چرا زندگی کردیم؟ چرا به جائی می رسیم که می گوییم دیگر نمی فهمم! چرا نباید بگوییم حالا می فهمم! چرا...چرا..چرا...تقصیر همه ی کسانی که فراموش می کنند هم هست. چرا که با هم شروع کردیم. قرار بود که بفهمیم.از هیچ راه افتادیم. ولی اندکی که گذشت فراموش کردیم. دلیلش این است که جزئیات را به خاطر نمی سپاریم. همیشه به دیده ی نفرت و فراموشی به چیزها می نگریم. ولی زمان خود عشق است که ما را در درون خود جا داده است. چطور ممکن است چیزی آنقدر بد بوده باشد که لایق فراموشی باشد. مگر مربوط به ما نمی شده است؟ مگر ما مربوط به هم نیستیم؟ آیا برای هم خطری داریم؟ اگر آری پس این چیز مشترک چیست که در دست ماست؟ زمان را می گویم. چرا اینقدر لحظات با هم بودنمان ارزش دارد؟ می تواند تلخ باشد؟ وقتی تلخ می شود که حتی تلخ ترین لحظاتمان را فراموش کنیم. آنقدر ارزش دارد که مدام بنویسیم. آنقدر ارزش دارد که مدام فکر کنیم. به گذشته بیشتر از آینده . همه اش را به خاطر بسپاریم. راستی یک دلیل بزرگ برای فراموشی هست . چرا ما اصرار داریم که فراموش کنیم؟ چرا که نمی دانیم کسی که در گذشته بوده خود ما بودیم. و ما آنقدر مهم و بزرگ هستیم که حوادث بسیار مرتبه شان کوچکتر از ماست. ما قدرتمندیم و این بستگی به نظر هیچ کس ندارد. زمان راه خودش را رفته و این ماییم که هستیم و خواهیم بود. هر طور که اراده کنیم می توانیم باشیم ولی این مهمتر از آن نیست که ما هستیم. گاهی لازم است به جای این که فکر کنیم چطور بوده ایم فکر کنیم که چرا هستیم. باید از ابتدا فکر کنیم. و هر مفهومی برای درک شدن به زمان نیاز دارد. همه چیز تغییر می کند. هیچ کلامی تعهد نمی آورد. حالا به من بگید کدام را ترجیح می دهید؟ منی که رفته ام یا منی که مانده ام؟ هر دو جواب خوب است ولی اگر بگویید فرقی نمی کند بسیار ناامید کننده خواهد بود. (آسوده کسی که خر ندارد) اگر چیزها به هم ربط نداشته باشند فرقی با هم ندارند. همه چیز و همه کس با هم فرق دارند. تو هم داخل آن همه چیزهستی. پس همه چیز و همه کس به تو مربوط می شود. باید بتوان همه چیز را سنجید. و زمان اجازه می دهد که بسنجیم. باید هر چیز را با خودش سنجید و زمان اجازه می دهد تا هر چیز را با خودش و به وقت خودش بسنجیم. محبت و عشق پیش از شناخت سرگرم کننده و تحقیر کننده است. چه کار کنیم..چه کار کنیم که بشناسیم؟ آیا چاره ای جز زندگی داریم؟ این زمین همه چیز دارد و ما باید به آنچه که می خواهیم برسیم. و بعد اینکه رسیدیم از خود بپرسیم راستی چرا زمین همه چیز دارد؟ اول زمین وجود داشته است یا زمان؟ اگر در ابتدای زمین زمان هم بوده است پس این زمان است که زمین را خلق کرده است و قدرت خلق چیزهای شگفت دیگری را هم دارد. انتهای زمان بی شک باشکوه خواهد بود. و آیا خدا همان زمان نیست وقتی که به انتهای خود می رسد؟
*** یک طوری شده ام نپرسید چطور..
کسی نمی تواند انکار کند که سروده های من شعر است اما نمی خواهم ادعا کنم که شعرهایم موزون می باشند.من کوشیده ام برخی شعرهای ناسازگار را در قالب وزن بگنجانم و به این ترتیب به این نتیجه رسیده ام که من تنها در آزادی کامل یعنی به بهای رها کردن وزن است که توانایی استفاده از واژه ها و تصاویر را دارم. شعرهای من باید همچو یادداشتهای پراکنده تلقی شوند. و اما درباره ی درونمایه ی شعرهایم باید بگویم که من به عقل اجازه می دهم تا سازنده و پردازنده ی آنچه باشد که هوش در می یابد. اعتماد به نفس من از آنجا ناشی می شود که من ابعاد امکانات خود را دریافته ام.در شان من نیست از آنچه که هستم خود را کوچکتر کنم. - ادیت سودرگران-
دنیا و هر چه در آنست حقیر بود نزد چشم من آسمان نیز حقیر بود روزی که رفتی نشستم به انتظار حتی تمام لحظه های انتظار حقیر بود خواستم بنویسم نامه ای برای تو خط های کاغذم برای حمل احساس من حقیر بود خواستم بگویم درد خود با کسی تمام گوش ها برای شنیدن باورم حقیر بود خواستم سکوت کنم تا مشکل حل شود حتی سکوت نزد افکار من حقیر بود به جائی رسید که چرخ فلک یاریم نکرد آخر قدرتی نداشت و به راستی حقیر بود دریای بی کران خشکید و خاک شد برای خاک کردن من غصه نیز حقیر بود برای زندگی دیگر بهانه ای نبود مرا چه نسبتی با این همه ارواح حقیر بود؟ خواستم بمیرم و تن به این حقارت ندم باز می گفتند کشت خودش را چقدر حقیر بود! گفتم باشم و زندگی کنم بدون تو راست می گفتند مردن برای تو ارزشی نداشت و حقیر بود اما بعد آن زندگی نیز می آمد مرگ بی زندگی ، مثل من ِ بی تو ، حقیر بود گفتم حکایتم بگویم تا تو بشنوی آنکه قادر به گفتن نبود من ِ حقیر بود دوست من زندگی کن برای عشق تمام دوران رفتن ها برای عشق حقیر بود چرخ و فلک را نشانه بگیر و بر هم زن تو که تقدیر در مقابل قدرتت حقیر بود!
غم آواره جانم را هوای عشق تو بلعید و بعد از آن دلی وا شد که بر سودای خود خندید من ِ بیچاره دانستم که حالی زیر و رو دارم و دیگر وقت ِ آن می شد نماز ِ دل به پا دارم در و دیوار و آئینه نمایان ساخت اسرارم و دیگر آتشی گشتم که چشمانت شد افسارم خدا هم خوب می دانست که عریان روحم و مستم برای این به یک راهی کلیدی داد بر دستم کلید عمر من روزی درون چشم تو گم شد و بعد از آ ن نفهمیدم چه گم گشت و که پیدا شد
مرا که گفتی خطا نکن کردم منی که به دنبال تو می گردم نکند که خشم کنی بر من منی که باز هم خطر کردم آخر راه را نمی دیدم به امید تو این سفر کردم هزار بار خورده ام به زمین ولی باز طاقت آوردم حال مثل کودکی تنها در جاده های عشق می گردم مرا بگیر از هجوم طوفانها تا که نگویند دلسردم همه آرزوی من این است باز کنار تو برگردم کجا مانده اند آرزوهایم خاک بر سر تهی گردم یک وجب دورتر شدم از تو همه ی چیزها گم کردم مرا نگهدار کنار خودت آخر آن همه دعا کردم نخستین قدم برای تو بود گر هر قدم آرزو کردم خواستم راه درست را بروم نگو پس خطا چرا کردم کاش می شد به لبخندت بار دیگر آشنا گردم قبول کن که عاشقت بودم باز می روم که برگردم آه ای خدای گمشده ها من پشیمانم و پر از دردم
تولد پرسوال روز تولد توست ، روز تولد من ** مبارک است این روز هم بر تو و هم برمن بیا بنشین کنارم ، من با تو کار دارم ** گم کرده ام خودم را دنبال یک سوالم من که جواب هستم دنیا سوال من نیست ** حتی خدای رحمان جویای حال من نیست من که جواب آری دادم به لطف یزدان ** ایزد مرا فکنده اندر جهان پستان من که جواب دادم اینک خود ِ جوابم ** بیا سوال من باش نگذار تا بخوابم خدا سوال من شد من هم جواب آری ** فرستادم به دنیا من هم در حال زاری مادر خدای من شد آرام تر گرفتم ** در آغوش گرم او آرام می گرفتم دیریست که آرام می گردم از پی تو ** هنوز هم همانم جواب مشکل تو در خواب هستم آیا؟ بیدارم کن خدایا ** اگر به مصلحت نیست به خوابم آی یارا! در خواب سوال می کن تا که دهم جوابت ** دنبال من می گشتی در این سرای غربت؟ از من سوال می کن دلداده ی که هستی؟ ** دلداده ی منی بین در آتش که هستی! از من سوال می کن زندان چگونه جائیست؟ ** می شناسی کسی که مسئول این جدائیست؟ بگذار تا از این هم آرام تر بگیرم ** بازی کنم چو کودک ، از تو نشان نگیرم مانند مادر سرم ، بگیر تو به بازی ** ورنه به دوری تو چگونه گردم راضی؟ بیا بنشین کنارم من با تو کار دارم ** گمگشته برنگشته ، من نیز بی قرارم گویا که تو نشانی از آن عزیز داری ** شاید تو خود سوالی کاینگونه بی قراری؟ شاید جواب آری از کس شنیده باشی ** یا گفته که می میرد تا تو همیشه باشی گر اینگونه نباشد حیف است مانده باشی ** تو که عاشقترینی بی یار مانده باشی من که جواب هستم تو هم خود سوالی ** از من نخواهی شنید جوابی به جز آری به خدا گفتم آری شب و روزم شد زاری به تو می گویم آری ببر مرا تا خدا ، ندارد هیچ کاری
تمام زندگی من یکباره گذشت سال عمرم از بیست باید همه دیده گشت و بر من بگریست 1 سالگی خنده - گریه 2 سالگی مامان – بابا 3 سالگی گنجشک- نردبان- دیوار 4 سالگی تیرو کمان- گربه 5 سالگی کاغذ – مداد -سوال 6 سالگی حیدربابا 7 سالگی مدرسه- اردک- مشق 8 سالگی دوچرخه 9 سالگی دکلمه - جایزه ده سالگی مسابقات علمی - نفر اول – آغوش 11سالگی پسرعمو- پسرخاله- آزمایش- خاک- حشره 12 سالگی توپ- بازی 13 سالگی انگلیسی 14 سالگی تکواندو 15 سالگی دبیرستان- شاگرد اول 16 سالگی ژان کریستف 17 سالگی شعر- شروع افت تحصیلی 18 سالگی دیپلم 19 سالگی دانشگاه 20 سالگی ریاضی 21 سالگی عشق- نیروهای ناشناخته - عرفان 22 سالگی قهرمانی کشور- مدال 23 سالگی خدا-هیجان- غرور- تنبور- مولانا – زمستان- شهریار 24 سالگی مدرک مهندسی ۲۵ سالگی ...
|
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !
Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اتاق خالی بهزاد
آرش آسمانی |